آشناهای غریبهمیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
...ولی ما برای آنها
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان کار همه بودنها و نبودنها
تازه متوجهمیشوی
:که
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاشمیشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد ...
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی