
کاش می شد روی خط سرنوشت روزهای با تو بودن را نوشت... سرنوشت , ننوشت گر نوشت , بد نوشت اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت ! باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق ... و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد... وباز قصه پر غصه تکرار ... روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده و شاخ و برگ تماشایی داشتم. عاشق شدم...! عاشق صدای خوش هیزم شکن...! و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد...
ادامه مطلب